تبلیغات
دنبال چه جور مطلبی می گردی؟!؟(*مــــــــطـــــــالــــــــب*) - داستان زیبای لیلی و مجنون
دنبال چه جور مطلبی می گردی؟!؟(*مــــــــطـــــــالــــــــب*)
  صفحه نخست       |       تماس با مدیر       |       پست الکترونیک       |       RSS       |       ATOM
 
خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد،از عشق خود در آن دمید

و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد.

اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد
لیلی باید عاشق خدا باشد زیرا خداوند در آن دمیده است و هر که خدا در آن بدمد عاشق می شود. 
لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، و شاید نام دیگر انسان واقعی!!!!

لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد،سرخ سرخ،

گلها انار شدند،داغ داغ.هر اناری هزار دانه داشت.دانه ها عاشق بودند،

بی تاب بودند،توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود، دانه ها بی تابی کردند.

انار ناگهان ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را خورد،

اینجا بود که مجنون به لیلی اش رسید.

در همین هنگام خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است، فقط كافیست انار دلت ترك بخورد.

خدا انگاه ادامه داد: لیلی یك ماجراست، ماجرایی آكنده از من، ماجرایی كه باید بسازیش.

شیطان كه طاقت دیدن عاشق و معشوقی را نداشت گفت: لیلی شدن ، تنها یك اتفاق است،

بنشین تا اتفاق بیفتد.

آنان كه سخن شیطان را باور كردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.

اما مجنون بلند شد، رفت تا لیلی اش را بسازد ...

خدا گفت: لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن است

شیطان گفت: آسودگی ست، خیالی ست خوش.

خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.

شیطان گفت: ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.

خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.

شیطان گفت: لیلی خواستن است، گرفتن و تملك كردن

خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دسترس است

شیطان گفت: ساده است و همین جا دم دست است ...

و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود، لیلی های ساده ی اینجایی،

لیلی هایی نزدیك لحظه ای.خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوعی دیگر

چون سخن خدا بدینجا رسید ، لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود.

مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست كه لیلی تا ابد طول می كشد.

لیلی می دانست كه مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.

لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی كرد، مجنون نیامد، مجنون نیامدنی است.

خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را...

خدا به مجنون می گفت نرود و مجنون نیز به حرف خدا گوش می داد.

خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را.

عشق درخت بود، ریشه می خواست، صبوری لیلی ریشه اش شد. خدا درخت ریشه دار را آب داد،

درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.

سایه اش خنكی زمین شد، مردم خنكی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.

لیلی هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت لیلی باز هم ریشه می كند.

خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.

مجنون نمی آید، مجنون هرگز نمی آید. مجنون نیامدنی است، زیرا كه درخت باز هم ریشه می خواهد.

لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد.

لیلی گریست و گفت: كاش این گونه نبود. خدا گفت : هیچ كس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد ،

لیلی! قصه ات را عوض كن.

لیلی اما می ترسید، لیلی به مردن عادت داشت، تاریخ هم به مردن لیلی خو گرفته بود.

خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد.

لیلی آه نیست، لیلی اشك نیست، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست، لیلی زندگی است.

لیلی! زندگی كن !

اگر لیلی بمیرد، دیگر چه كسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه كسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟

چه كسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟

چه كسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟ چه كسی پیراهن عشق را بدوزد؟

لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.

لیلی به قصه اش برگشت.

این بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگی.

و آن وقت به یاد آورد كه تاریخ پر بوده از لیلی های ساده ی گمنام و ......





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: سه شنبه 22 تیر 1389 :: توسط : ahmad spy


 
درباره وبلاگ
مدیر وبلاگ : ahmad spy
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :